بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

تاتی تاتی

فرشته نازم تاتی تاتی کردنت مبارک  خییییلی خوشحالم انگار که دارم خواب میبینم یه خواب خییییلی خوشمزه و شیرین دخملک کوچولوی من راه میره رو پاهای فسقلیش وااای که چقدر دیدن این صحنه برام قشنگه خودتم خیییلی خوشت اومده با اینکه بعد چند قدم میوفتی ولی زودی دوباره بلند میشی و دست از سعی و تلاش بر نمیداری      اکثر مواقع با کمک دستات بلند میشی ولی بعضی وقتا بدون گذاشتن دستات رو زمین فقط با کمک زانوهات بلند میشی که خیییییلی باحاله وقتی با دستای باز سعی میکنی تعادلت رو حفط کنی ....  وقتی نزدیکه بیوفتی ولی نیم خیز میشی و خودت رو سر پا نگه میداری .....وقتی هر جور شده خودت رو بهم میرسونی و میپری تو...
2 مرداد 1391

دنیای این روزای ما

سلام به فرشته خوب و پاکم این روزها که خییلی خوب و شیرین هستند متاسفانه به طرز وحشتناکی به سرعت دارن میگذرن  بعضی وقتا غصه میخورم و حس میکنم دلم واسه تک تک این لحظه ها تنگ میشه ولی دوباره سعی میکنم از دست ندمشون تا جااااییکه میشه ازشون لذت ببریم  قربونت برم تعجب نکن مامانی  بزرگ میشی به این غصه خوردنهای مامانی و حسهای جور و واجورم عادت میکنی     عسیسم این روزها خیلی کارها رو ارادی انجام میدی  که من میخوام بچلونمت اول از همه اینکه با کمک دو تا دست کوچولوت بلند میشی و تلو تلو خوران چند قدم راه میری و هرزگاهی واسه خودت دست میزنی که عاشق این صحنه هستم و از دیدنش اشکم در میاد عاشق اینم که...
2 مرداد 1391

یه عکس یادگاری از یه روز خوب

مامانی امروز کلی با هم عروسک بازی کردیم و با صدای بلند خندیدیم   خیلی لحظات خوبی رو گذروندیم  من برات فیل و زرافه رو مینداختم توی تخت و تو محکم مینداختیش رو سر من و کلی میخندیدیم من خرس کوچولو رو از لای نرده های تخت میاوردم تا مثلا پات رو بخوره و تو با پا میزدیش و فرار میکردی   من با زرافه برات نقش یه زرافه که خیلی گشنش هست رو بازی میکردم و مثلا تورو میخواست بخوره و تو هم قهقهه میزدی وفرار میکردی  عروسکها رو با هم لالا کردیم و تشنشون بود بهشون اب دادیم خلاصه 45 دقیقه مشغول بودیم حسابی     بعضی وقتا چشمهام رو میبستم و صدای خنده هات رو میشنیدم که تو خونه ساکتمون میپیچه   دلم میخوا...
1 مرداد 1391

بررسی وسایل مامان

 هر وقت وارد اتاقمون میشی به سرعت از تخت میری بالا ...اول یه پا رو به زور میرسونی بالا و بعدش با کمک دستات خودت رو میکشی بالا و خوشحال از موفقیتت   میری سراغ وسایل مامان تا ببینی چی به چیه و هر چیزی چه کاربردی داره   صدا میده ؟ خوشمزست ؟ ولی لوسیون بدن رو از رو لباس میمالی به تنت   ای قربونت بشم من   ...
1 مرداد 1391

اب بازی 15 ماهگی

اب بازی در اخرین روزهای 15 ماهگی قند عسل   برای دیدن بقیه عکسها تشریف ببرین ادامه مطالب   چقدر لحظه های خوب خدایا شکرت ...
1 مرداد 1391

کاخ سعد اباد 3

  عزیز دلم واسه سومین بار رفتیم توی محوطه کاخ سعد اباد و با هم قدمی زدیم  البته به همراه خاله سحر و همسریش و دوقلوهای سحر امیزش ههههههه   اهااااان ناگفته نماند که دیشب ذوق زده شده بودی از بازی نیما و نیوشا و میخواستی هر جور شده خودت رو بهشون برسونی بلند شدی وایسادی و 2 قدم راه رفتی که من برات بال بال زدم حسابی   هزارتا بوووووووووووس   اینم پسر خاله سحر    نیماجون اینم دخمل خاله سحر نیوشا جون اینجا هم داشتی راجع به سولاخهای این صندلی واسه مامان توضیح میدادی ...
1 مرداد 1391

2 تا مروارید دیگه

سلام به روی ماهت دخمل نازم   اومدم خبر 2 تا دندون خوشگل دیگه رو بدم  مبارکت باشه شیرینم دندونهای 11 و 12 واااای که چقدر این دندونها عجله دارن بابا صبر کنین دونه دونه هنوز 3 تای قبلی نصفه نیمه موندن که 2 تا دیگه هم نوک سفیدشون معلوم شده     قربون قد و بالات برم من عزیزم     ...
25 تير 1391

باران و کتاباش

عاشق کتابات هستی زودی بغلشون میکنی و میاری تا برات اسمهاشون رو بگم   هی تموم میشه و من کتاب رو میبندم و تو دوباره کتاب رو میدی دستم و یه لبخند یعنی دوباره بخون   ههههه منم که نباشم خودت  اونها رو ورق میزنی و عکسهاشون رو نگاه میکنی   ...
21 تير 1391